تبليغاتX
تنهای بی سنگ صبور

می خوام برم.اثاث کشی کنم برم یه جای دیگه.می گه

 

اگه بری بهتره.خودمم این حسو دارم.دارم فکر می

 

کنم به اینکه این تنها وبلاگ من بوده تا حالا ، البته

 

بجز چندتایی که یا اصلا راه اندازی نشدن یا کل

 

عمرشون دوروز هم نشد .انگار بهش یه وابستگیی

 

دارم که نمی تونم تنهاش بذارم.ولی حالا که همه

 

وابستگیهامو محدود و یا تعطیل کردم می خوام این

 

یکی هم بره برای خودش .دور از نگاه های .....

 

تو خونه ی جدیدم فعلا نمی نویسم.لا اقل تا وقتی

 

که حالم بهتر نشده.آخه من خرافاتی تر از اونم که

 

بخوام با ناراحتی برم خونه ی جدید.یکبار هم قبلا یه

 

ماه تنهاش گذاشتم. ولی این بار نمی دونم تا کی.شاید تا

 

همیشه.نمی خوام مثل اون وبلاگ الکیام دیلیتت

 

کنم.آخه برای من پر از خاطره ای.پر ازپست هایی که

 

اشکهام نوشتشون.پر از کامنتهایی که هزار بار

 

خوندمشون.تو برای من یه جیغ ساکتی که هیچ وقت

 

نتونست حقیقتشو داد بزنه.یه جیغ پر از بغض های

 

فراموش نشده .تو پری از زمستونهای یخ یخ من با

 

اشکهای داغ داغ.تابستونهای داغ داغ با حسهای

 

خنک.پر از پاییزهای غم!دوستت دارم.ولی باید تنهات

 

بذارم.آخه اوضاع فرق کرده.آخه اون حسی که پشت

 

پست هام داشتم دیگه ندارم.تو برام یاد آور همون

 

حسهایی .همون دوست داشتن ها.همون تنهائی

 

ها.همون تردیدها.همه ی خاطراتی که باهاشون زندگی

 

کردم .و با تو.نمی گم که بهت سر میزنم یا دورادور

 

مواظبتم .من دیگه نیستم.هوای خودتو داشته باش

 

،آرشیو خاطرات من.تو دیگه بزرگ شدی...

 

خدانگهدارت عزیزم ....

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در چهارشنبه 1386/09/14 و ساعت |

 

گفتم : راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان

است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به

لبخندهای تصنعی ترجیح بده .

 

گفت : نگاهت همچون باران است و قلبم همچون

کویر ... و می دانی که کویر بدون باران زنده است

پس لطفا برو بمیر.

 

می میرم برات...

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در جمعه 1386/09/09 و ساعت |

خدا ديدي تنهام گذاشت رفت...

 تو ميدوني بي اون نمي تونم من...

پس نگو بايد تنها بمونم،نه بخدا ديگه نمي تونم...

ديدي اونم دلمو شكست...

 به روم درو بست به غريبه داد دست و...

اون مي خواست كه من بيافتم به زانوش...

گفتم بهش دوستت دارم تو خواب و مرگ و بيداري...

فداي يه تار موهات اگه منو دوست نداري...

اون نديد اشكهاي منو...يبار بهم نگفت نرو..

.به قلبي كه داره ترك،مي گفت برو خب به درك...

گفتم گلم؛ بمون نرو،نرو به روم نبند درو...

نه اون غرور سرش مي شه نه اعتماد نه التماس...

حيف عاشق كسي شدم كه عاشق غريبه هاست...

اون ميخواست كه من بيافتم به زانوش...

برو نفرينت نمي كنم ...

تو خلوتم با گريه هام...

چقدر سرت شلوغ بود...

تا من عشقم رو بهت نشون داد...

طبق يه قانون مثل يه قطره افتادم...

يادته گفتي سهممون از زندگي جدا جداست...

حرف تو رو چشم منه اما اونم دست خداست...

ولي بدون پشت سرت هنوزم دستام به دعاست...

مي نويسم كه ديگه رو هيچكسي دست نمي ذارم...

نه نه نه...دروغه ميدونم...

 اين و ميدونم كه هنوزممن اونو دوستش می دارم

                       

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/08/24 و ساعت |

 

نگران من نباش

 

من به تنهایی و سکوت عادت کردم ...

 

و هر دم و نفسی که می رود و با آه سردی بیرون می آید

 

یا با لبخندی ، یا هر نفسی می رود و با فریادی از قلبم که ماندنت را

 

گریه می کند ... با یاد توام .

 

و تصویر چشمان قشنگت پیش از آن که با من غریبه شود

 

و طنین خند هایت ، آهنگ صدایت پیش از آنکه با من سرد باشد

 

در خاطرم است، تا همیشه است.

 

نگران من نباش

 

من به تنهایی و سکوت عادت کردم ...

 

و رویای با تو بودن را ...

 

 شاید هیچ وقت با واقعیت همراه نباشد ، دوست میدارم ...

 

اما همین که در رویاهایم مرا از خود نمی رانی ، حضورم ، احساسم ،

 

و همه دوست داشتنم که از وجودم سرچشمه می گیرد ، نادیده نمی

 

گیری ، من راضی ام.

 

نگران من نباش

 

من به تنهایی و سکوت عادت کردم ...

 

با توام ، در تمام لحظه هایم ، در تمام حرفهایم ...

 

در لحظه هایی که تو با دیگری

 

                         غرق در شادی هستی...

 

 

 در لحظه هایی که نگاهت را از من می گیری و سینه ام ،

 

تمام وجودم از درد می سوزد و من دم بر نمی آورم و به یاد توام .

 

نگران من نباش

 

من به تنهایی و سکوت عادت کردم ...

 

چشمان تو همیشه با من است ، تصویری از چشمان تو در روزهایی

 

که با شوق نگاهم می کردی ، مرا ببخش اگر نتوانستم پاکی چشمانت

 

را واقعی بکشم.

 

نگران من نباش . . .

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/08/24 و ساعت |
 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم


امروز هم گذشت


 

با مرور خاطرات ديروز

 

با غم نبودنت..و سکوتی سنگين

 

و من شتابان در پی زمان بی هدف

 

فقط ميروم ..فقط ميدوم

 

ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

 

گرمی مهر تو را ميخواهند

 

غنچه های باغ هم دیگر بهانه ميگيرند

 

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

 

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

 

فقط صدايی مبهم

 

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

 

سیب سرخ خورشید

 

سيب سرخ اميد

 

يادت هست؟؟؟

 

و رفتی و خورشید را هم بردی

 

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

 

سرگردانم و منتظر

 

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

 

امروز به پایان دفترم نزدیکم.........

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در شنبه 1386/08/19 و ساعت |

 

من اگه كسي رو داشتم ديگه دربه در نبودم

 

با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم

 

اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نميكردم

 

توي اين حسار غربت با غمت سر نميكردم

 

كوليه شب زده بودم پشت گريه صدات كردم

 

از پس آينه اشك تا هميشه نگات كردم

 

درد عشق معناي مرگه مسلخ پاييز و برگه

 

قصه عشق و حقيقت قصه گل و تگرگه

 

آخه دردم درد تو بود درد دور از من و ما بود

 

شكل تنهايي و غربت سرنوشت آدما بود

 

با چشات دنيا رو ديدم حتي من فردا رو ديدم

 

توي قلب قطره بودم با تو من دريا رو ديدم

 

كوليه شب زده بودم پشت گريه صدات كردم

 

از پس آينه اشك تا هميشه نگات كردم

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در شنبه 1386/08/19 و ساعت |

 نمی خواستم تسلیم سرنوشت بشم، مبارزه کردم و جنگیدم

  ولی بالاخره مغلوب شدم...

این جبر سرنوشته پس هرچه زودتر قبولش کنم برای خودم بهتره...

تا حالا امیدوار بودم ولی حالا میبینم امید یک سرابه...........

گلایه نمیکنم چون مقصر خودم هستم...

 

فقط خودم........

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در شنبه 1386/08/05 و ساعت |

اگر عشق بودي ميديدمت

اگر گل بودي ميبوئيدمت

اگر يار بودي ميخواستمت

اگر شعر بودي ميخواندمت

ولي افسوس ....

اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم

اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم

اگر صدا بودي ميشنيدمت

اگر ....

 

ولي افسوس

 عشق سردي بودي كه به غلط

چون گل بوئيدمت

چون يار خواستمت

و چون شعر خواندمت

ولي افسوس ....

از گل بودنت فقط خار از آن من بود

كه از يار بودنت

فقط جوراز آن من بود

و از شعر فقط مرثيه اش


كاش نميديدمت هيچ

كاش نميخواستمت هيچ

و نميخواندمت هر روز و هر شب


چه بگويم ...

كه ايكاش معناي دگري داشت عشق

كه ايكاش درد دگري بود

كه ايكاش من نبودم

و ايكاش تو نبودي

 و اگر اينبار آب حيات هم شوي نمي خواهمت هيچ

                                                     نمي خواهمت

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت |

 برای تو می نویسم آره واسه تو که ...

 

براي تو مي نويسم :ديدگانم براي اين امده اند تا تو را تماشا كنند

 براي تو مي نويسم : لبانم براي اين امده اند تا نام تو را فرياد كنند براي تو مي نويسم :

دستهايم براي اين امده اند تا به دور تو حلقه بزنند براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين امده

 اند كه به سوي تو بشتابند براي تو مي نويسم : قلب من براي اين امده است كه تو رابستايد

براي تو مي نويسم : دل من براي اين امده است كه تو را در خود بنشاند براي تو مي نويسم :

 جان من براي اين امده است كه به پاي تو قربان شود 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت |
سلام دوستان قدیمی

نمی دونم از کجا بگم نمی دونم چطوری بگم فقط همینقدر بدونید که

 بازم تنها شدم چند وقتی بود که یه دوست خوب و مهربون من رو

 از تنهایی درآورده بود ولی بازم تنها شدم.

 

فقط خواستم بگم

 

تنهای بی سنگ صبور

 

برگشته و قول می ده که دیگه به کسی دل نبنده

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت |

كمي نوازشم كن ، تو اي حرير شبنم

نجابت ترانه ، گل سپيد مريم

تو اين شب مقدس ، بيا و ماه من باش

تكيه بده به شونم ، تو جون پناه من باش

اگه نسيم بارون ، قاصدك تو باشه

دلشوره هاي قلبم ، از نمك تو باشه

مي خوام كه سهم من شي ، تا آخر ترانه

كمي نوازشم كن ، بهانه بي بهانه

شكوفه اناري ، چشم پرستو داري

ساكتي و تو سينت ، تب هياهو داري

كوچ رو نمي شناسي ، دل پرنده داري

بهم نمي گي آره ، پاييزترين بهاري

كمي نوازشم كن ، همنفس صميمي

از ياد من نرفتي ، خاطره قديمي

اگه نسيم بارون ، قاصدك تو باشه

دلشوره هاي قلبم ، از نمك تو باشه

مي خوام كه سهم من شي ، تا آخر ترانه

كمي نوازشم كن ، بهانه بي بهانه

شكوفه اناري ، چشم پرستو داري

ساكتي و تو سينت ، تب هياهو داري

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در دوشنبه 1386/05/01 و ساعت |

مثل شعراي قديمي بوي كهنگي گرفتم

ديگه تازگي ندارم خيلي زود از يادت رفتم

اين روزا چند خطيم شعر توي تنهاييم نوشتم

حيف همه بيتهاش همين شد خيلي زود از يادت رفتم

يادمه برام مي گفتي توي حرفات از صداقت

عشق نه خيلي بالاتر آره از ته رفاقت

كو كجاست اون همه حرفات خيلي زود از يادت رفتم

كو كجاست عشقت رو چشمات خيلي زود از يادت رفتم

من شكستم اين دلمو پي اعتماد با تو

دلمو خوش كردم اما بي تو با ياد با تو

دلم اينجاست توي سينت بي تو پوسيد و نگفتم

تو دلم غصم همينه خيلي زود از يادت رفتم

گله اي ندارم از تو مي دونم سياه بختم

گله ام فقط همينه خيلي زود از يادت رفتم

 

خيلي زود از يادت رفتم...


می دونید چرا ؟ چون

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در سه شنبه 1386/04/19 و ساعت |

 

گویند خدا همیشه با انسانهاست ای غم نکند خدا توباشی؟؟؟

 


سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در یکشنبه 1386/04/17 و ساعت |

 رفتي جايي كه كسي نديده ، زندگي دنيا همش فريبه

 

شكوه از بيراهه هاي غربت ، مي دونم اينجا هم غريبه

 

يادته واست جون مي سپردم ، الكي تو آغوشت مي مردم

 

ولي تو فقط يكدفعه مردي ، كه بگي ديگه بازي رو بردم

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در شنبه 1386/04/16 و ساعت |

رفتي و جات خالي شد تو خونم ، آتيش و باز كشيدي به جونم

 

مي دونم كه حرفاي قشنگت ، چيزي نيست جز اشكي رو گونم

 

آخ بازم داغت كوبيد تو سينه ، ياد تو چقدره دل نشينه

 

خدايا كاري كن از بهشتت ، بتونه اشكامو ببينه

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/04/14 و ساعت |

خوش به حال بعضي مردم ، كه شدن تو زندگي گم

التماس بي گناها ، پيششون چقدر حقيره

نه به فكر عِطر ياسن ، نه به فكر التماسن

خنده داره واسشون كه ، دلِ ما يك جايي گيره

چي بگم شبم تموم شد ، نديدم اونو حروم شد

كاش مي دونست يكي اينجا ، بدجوري واسش مي ميره

كاش كه بود يه قطره بارون ، واسه طرح نامه هامون

به دل هميشه دريات ، از كسي كه تو كويره

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت |
سلام دوستان خوبم

این شعر قشنگ تقدیم به ....

خودت می دونی تو رو می گم . آره . تویی که خیلی راحت منو از زندگیت کنار گذاشتی .

 

تو که اینجا باشی دنیا سهم من می شه همیشه

 

روزای آفتابی من با تو که ابری نمی شه

 

بی خیال از اینجا رفتی پشت سر نگاه نکردی

 

تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی می شه

 

اگه مهربون می موندی دیگه تنها نمی موندم

 

خودم رو پیدا می کردم توی شب جا نمی موندم

 

لااقل یه بار بی انصاف یه سلامی یه کلامی

 

کاشکی همون لحظه اول نامه هاتو می سوزوندم

 

گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار

 

این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار

 

اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد

 

وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در پنجشنبه 1386/03/31 و ساعت |

 

 

بعضی وقتا خودت می دونی که پرِ حرفی....

 

اونم می دونه که تو خيلی حرف داری.....

 

اون اصرار می کنه ولی تو چيزی نمی گی.....

 

بعضی وقتا تو پرحرفی......

 

اونم اينو می فهمه.......

 

ولی چيزی بهت نمی گه....

 

انگار فقط حضورشه که آرومت می کنه.....

 

اونقدر مطمئن می شی که دلت می خواد همه ی حرفاتو بهش بگی....

 

و می گی...

 

و بعضی وقتا...

 

انقدر پرحرفی که دلت می خواد خفه شی....

 

و حرفاتو نمی گی...

 

و بعضی وقتا بهتره حرفاتو به هیچ کس نگی و خفه شی...

 

 

پس بهتره خفه شی خواهرم ...

 

 

خفه شو....

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در چهارشنبه 1386/03/23 و ساعت |

یه فراموش شده ام...

من فراموش میشم...

تو قراموش میشی...

او فراموش میشه...

هی رفیق فکر میکردم فراموش کردنه آدما خیلی سخت باشه اما نه اینطورا هم  نیست..گاهی اوقات فراموش کردن آدما خیلی آسونتر از به یاد داشتنشونه...باور کن...

آدما هر از گاهی وارد زندگیت میشن بهت محبت میکنن...عشق میورزن...کم کم وارد دلت میشن...بعد از یه مدتی کمرنگ میشن طوریکه محو میشن ..... کاملا فراوش میشن... هر از گاهی  كه به یادشون میافتی میدونی دلیلش چیه؟؟؟

دلیلش رد پاهایی که رو دلت جا گذاشتن...

اوه این میتونه انعکاس منفی داشته باشه ....

مهم اینه که خیلی راحت فراموش میشن فقط رد پاهاست که گاهی وقتا اذیتت میکنه...

باید باور داشته باشی که آدما فقط هر از گاهی میان و میرن...نباید هیچ توجهی داشته باشی...

اوه من دیشب بالاخره بعد از خوردن 20 فنجان چای متوجه شدم که خیلی افراط و تفریط میکنم....

من هیچ وقت تعادلو حفظ نکردم....این مساله در مورد همه چیز صدق میکنه...

هی رفیق گاهی اوقات زندگی کردن سخت میشه...زیاد حوصله زندگی کردنو ندارم...خب

یه کوچولو سخته مگه نه؟؟

وای چه بارونه نازی داره میاد...

دلم میخواد با اون بالا بالایه یه کم صحبت کنم خیلی باهاش حرف دارم اما قدرتشو ندارم...خیلی بهش اعتقاد دارم اما این اعتقاداتم به درد عمه م میخوره...

اوه این میتونه خیلی درد آور باشه...

خب چاره ای نیست من یه فراوش شده ام....

باید باور داشته باشی که آدما فقط هر از گاهی میان و میرن...نباید هیچ توجهی داشته باشی...

هی مواظب باش هیچ ردپایی رو دلت به جا نزارن...

احمق خیلی مواظب باش...

 

دوستان خوب من این مطلب یکی از آخرین مطالب من و این آپ یکی از آخرین آپهای من تو این وبلاگه

پس تو این روزای آخر منو از نظراتتون دریغ نکنید .

+ نوشته شده توسط آریامهر در دوشنبه 1386/03/21 و ساعت |

 

هی رفیق میدونی چی میشه؟؟؟

 

نه..نه نمیدونی چی میشه...

 

یه روزی میرسه که همه ی احساس ها خاموش میشن...

 

روزی میرسه که همه ی احساس ها میمیرن...

 

درست مثل اون حس پاک و کودکانه ای که مرد...

 

آره اون احساس قشنگی که منو میتونست به اوج ببره مرد...

 

زمان میگذره...

 

زمان مرگ تک تکشون فرا میرسه...

 

وقتی که تموم شدن من میمونم...

 

من میمونم و یه دنیا تاریکی و تنهایی...

 

اون وقته که از سختیها و دردهای زندگی سرمو میزارم رو میز و با یه

 

آهنگ ملایم گریه میکنم درست مثل امروز....

 

من برای خودم اشک میریزم...من برای خودم غصه میخورم...من به

 

خودم دلداری میدم...من خودمو بغل میکنم...من به خودم میگم ارزششو

 

نداره...

 

هی پس چی ارزش داره؟؟؟

 

دنیا رو سیاهی گرفته...هر جارو نگاه میکنی تنهایی میبینی...

 

هیشکی نیست تا بهش بگی دوست دارم...بغلش کنی و پر از حس

 

آرامش بشی...

 

میدونی روزگاری رسیده که احساس دوست داشتن معنایی نداره...

 

احساس تنفر هم بی معنی تر از همیشه شده...

 

آره مرگ همه ی این احساس ها فرا رسیده...

 

هی من امروز نداشته های زندگیمو بد جور کم داشتم...

 

 

+ نوشته شده توسط آریامهر در چهارشنبه 1386/03/16 و ساعت |





Powered by WebGozar